تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد . . .

صبح که کلید در جایش چرخید

باز هم نتوانست فریاد شکلات ها را که دست در دست گرد هم میچرخیدند را آرام کند

شکلات ها از سحر سرور بر جان نشانده بودند و غزل می خواندند:

یکی فریاد می کشید “سحرم دولت بیدار به بالین آمد”

دیگری بلند می شد برجایش و ادامه میداد “گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد”

از میانه آوایی آرام تر خودش را میرساند ” قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام”

آن یکی سجاده بر زمین نشسته بود و سجده کنان با اشک می خواند

“تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد”

“تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد”

“تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد”

“تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد”