کجا دانند حال ما سبکبارانِ ساحل‌ها؟

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
امروز شکلات ها زیر لب می خواندند و می رقصیدند
فرمان از کجا رسیده بود که شور عشق در جانشان ولوله گر بود،
امروز به دنبال نشانه ها سر بر هر جایی کوبیدند
و عشق تنها صدایی بود که در خانه ی شکلاتی ما طنین انداز بود
می خواندند و می رقصیدند
اما دلشان از سنگینی ندیدن اشک بر چشم می ریخت.
صدایی بر هوا می رفت
تا بر جمعی دگر فرمان رسد …..

شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چُنین هایل
کجا دانند حال ما سبکبارانِ ساحل‌ها؟