بهار از راه رسید…

بهار از راه رسید
درست زمانی که شوکول جان دست عاشقش را برای چیدن شکوفه های بهاری رو به حیاط می برد
لبخندی از سر شوق و نگاه لبریز از مهربانی اش را روی شوکول خان کشید و هر دو بهار را بر تنه ی تنها درخت صنوبر باقی مانده ی حیاتشان لمس کردند
حیاط پر شد از شوق روزهای گرم و عاشق شکلاتیشان ،
شوکول جان دوید سمت درخت بهار نارنج و فریاد خوشحالی که وای جوانه هایش….. و درفکر تاج شکوفه های بهارنارنجش بود که صدای رقص شاخ و برگ درختان و باد بهاری او را سمت شوکول خان برد….