تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد . . .

تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد . . .

صبح که کلید در جایش چرخید

باز هم نتوانست فریاد شکلات ها را که دست در دست گرد هم میچرخیدند را آرام کند

شکلات ها از سحر سرور بر جان نشانده بودند و غزل می خواندند:

یکی فریاد می کشید “سحرم دولت بیدار به بالین آمد”

دیگری بلند می شد برجایش و ادامه میداد “گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد”

از میانه آوایی آرام تر خودش را میرساند ” قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام”

آن یکی سجاده بر زمین نشسته بود و سجده کنان با اشک می خواند

“تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد”

“تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد”

“تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد”

“تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد”

کجا دانند حال ما سبکبارانِ ساحل‌ها؟

کجا دانند حال ما سبکبارانِ ساحل‌ها؟

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها
امروز شکلات ها زیر لب می خواندند و می رقصیدند
فرمان از کجا رسیده بود که شور عشق در جانشان ولوله گر بود،
امروز به دنبال نشانه ها سر بر هر جایی کوبیدند
و عشق تنها صدایی بود که در خانه ی شکلاتی ما طنین انداز بود
می خواندند و می رقصیدند
اما دلشان از سنگینی ندیدن اشک بر چشم می ریخت.
صدایی بر هوا می رفت
تا بر جمعی دگر فرمان رسد …..

شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چُنین هایل
کجا دانند حال ما سبکبارانِ ساحل‌ها؟

دل شکلاتی همنشین نقشی قدیمی . . .

دل شکلاتی همنشین نقشی قدیمی . . .

امروز دل شکلاتیشان همنشین نقشی قدیمی شده بود
گویی امروز کنار دیروز نشسته بود
دل شیرینش را نرم کرد
سوی نقش اشکی شکل جاری شد
و سوال از پشت اندیشه اش بیرون جهید:
راز ماندگاری ات در چیست؟
از نقش صدایی بر نیامد
فقط
چون اشکی بزرگ بر چشمهای کنجکاوش نقش بست
اشکی شیرین جادوی این همنشینی شد
و راز ماندگاری در دامن دیروز خفته ماند

فرصتی دیگر به نام رمضان

فرصتی دیگر به نام رمضان

بارانی که سالهای دور بر پاییز می بارید و هوا را از خاک و غبار تابستان  پاک می کرد* اینک نباریده
ولی رمضان را به جا آورده!
شکلاتها امروز به دنبال کنج خلوتی می گشتند تا هواای ابری دلشان را با هم قسمت کنند…
سفره گستردند از پرهیزهایشان
بشقابی سرخ از خشم خالی
بشقابی آبی از ترس خالی
بشقابی نقره ای از یاس و ناامیدی خالی
بشقابی زرد از اضطراب و استرس خالی
و لیوانی سرد از چایِ داغِ قضاوت خالی
همه را بر سفره ی سبزشان چیدند و بر گوش هم یواشکی چیزی خواندند
به وقت غروب
بر بشقاب ها مهربانی و عشق و دوستی چیدند
و با لیوانی از چای معرفت داغ
به دیدار دیده نشدگان شتافتند

 

* واژه «رمضان» از ریشه «رَمَضَ» است، به معناى بارانى كه اوّل پاییز مى‏بارد و هوا را از خاك و غبارهاى تابستان پاك مى‏كند و یا به معناى داغىِ سنگ از شدّت گرماى آفتاب .

بهار از راه رسید…

بهار از راه رسید…

بهار از راه رسید
درست زمانی که شوکول جان دست عاشقش را برای چیدن شکوفه های بهاری رو به حیاط می برد
لبخندی از سر شوق و نگاه لبریز از مهربانی اش را روی شوکول خان کشید و هر دو بهار را بر تنه ی تنها درخت صنوبر باقی مانده ی حیاتشان لمس کردند
حیاط پر شد از شوق روزهای گرم و عاشق شکلاتیشان ،
شوکول جان دوید سمت درخت بهار نارنج و فریاد خوشحالی که وای جوانه هایش….. و درفکر تاج شکوفه های بهارنارنجش بود که صدای رقص شاخ و برگ درختان و باد بهاری او را سمت شوکول خان برد….

روزهای گرم عاشقی در راهه…

روزهای گرم عاشقی در راهه…

❤️ شوکول جان
با جان عاشق و بی دل تر از همیشه در انتظار شوق عاشقانه ی شما مژه بر پنجره می ساید تا مهر دلی را به دلی برساند.
دل عاشق شوکول جان گرمای عشق را بر جان شما می نشاند…
لحظه خود را با اندیشه ی عاشق شوکول جان پررنگ تر و زیباتر کنید..
جای عاطفه ی قلب شما بر جعبه های ما خالی است ، منتظرتان هستیم❤️